مرتضی

یاد داشتهای روزانه

مرتضی

یاد داشتهای روزانه

از آرواره های همین لاشه خواره ها

از آرواره های همین لاشه خواره ها  

 

بنویس بر کتیبه این سنگواره ها  

از ارواره های همین لاشه خواره ها  

نوبت به افرینش تندیس می رسد  

روزی که خاک می شود این آرواره ها ! 

گاهی سکوت سنگی خود را شکسته اند  

این نقشهای حک شده بر سنگ واره ها  

این قصه را به روشنی روز خوانده ایم  

میخی که نیست خط غبار هزاره ها  

تصویری از شمارش معکوس زندگی است  

وقتی که مرگ می وزد از گاهواره ها  

در دامن عقیل مگر مسلمی گذاشت  

نیرنگ کوفیانه  دارالعماره ها؟ 

این ابرهای تیره مجالی نمی دهند 

تا درد دل کنیم با ستاره ها  

اما هنوز آینه داریم در بغل  

یعنی نشسته ایم به شوق نظاره ها  

قد می کشد هنوز علی (ع) از دل پگاه  

چون قامت رسای اذانت از مناره ها  

 

****** 

با صدای گریه ای گاهی سکوت شب شکست

 

جاده می پیچد به خود کز دشت گردی برنخواست  

گردی از راه عبور رهنوردی برنخواست ! 

شیهه ای ٬ بانگ درایی برنخواست  

با صدای گریه ای گاهی سکوت شب شکست  

گلخروشی ورنه از حلقوم مردی برنخواست  

خلوت ما را چراغ لاله ای روشن نکرد  

وز دل آتش به جانی آه سردی برنخواست  

مردم از بی همزبانی ها کزین نامردمان  

از پی همدردی ما اهل دردی برنخواست  

بی غباری ها  گواه خاکساریهای ماست  

سایه سان بر خاک افتادیم و گردی برنخواست   

محمد علی مجاهدی  

********** 

 من بیابانی ام ٬ این بیشه مرا راحت نیست   

سخت دلتنگم ٬ دلتنگم ٬ دلتنگ از شهر  

بار کن تا بگریزیم به فرسنگ از شهر  

بار کن بار کن این دخمه طراران است  

بار کن ٬ همه برف است اگر باران است  

بار کن دیو نیم ٬ طاقت دیوارم نیست  

ماهی گول نیم ٬ تاب خشن سارم نیست  

من بیابانی ام ٬ این بیشه مرا راحت نیست  

بار کن ٬‌عرصه جولان من این ساحت نیست ! 

کم خود گیر به خیل و رمه بر می گردیم  

بار کن جان برادر همه برمی گردیم ! 

********  

اینجا جهان شب است و ٬ ولی بی کرانه نیست  

اینجا خوش است ضجه زنجیریان هنوز  

مردم کش است دشنه تقدیریان هنوز  

اینجا هنوز عرصه گیر و کشاکش است  

اینجا هنوز خواب اسارت مشوش است  

اینجا جهان شب است و ٬ ولی بی کرانه نیست  

فردای روشنایی ره بی بهانه نیست ! 

 

علی معلم  

 

******** 

 «آیا» زیاد رفت و «چرا » در گلو شکست  

 

اواز عاشقانه ما در گلو شکست  

حق با سکوت بود ٬ صدا در گلو شکست  

دیگر دلم هوای سرودن نمی کند  

تنها بهانه دل ما در گلو شکست  

سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم  

آن گریه های عقده گشا در گلو شکست  

ای داد ٬ کس به داغ دل باغ ٬ دل نداد  

ای وای ! های های عزا در گلو شکست  

آن روز های خوب که دیدم ٬ خواب بود  

خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست  

بادا مباد گشت و مبادا به باد رفت  

آیا زیادرفت و چرا در گلو شکست  

فرصت گذشت و حرف دلم نا تمام ماند  

نفرین و افرین و دعا در گلو شکست 

 

قیصر امین پور  

************ 

 

بله٬  اینجا برادر نیز دشمن می شود با من  ! 

 

شما کاغذ پران بازید و ما کاغذ پران ٬ مردم  

بله ٬ این است تقسیم زمین و اسمان ٬ٌمردم  

شما روی زمین با چرخه تقدیر شنگیدن  

و ما در اسمان با طالع بی پیر جنگیدین  

شما شادان که اینک از چه سویی باد می آید  

و ما را هر نفس مرگی دگر در یاد می آید  

کسی در اسمان گردن به گردن می شود با من  

بله ٬‌اینجا برادر نیز دشمن می شود با من  

دمی با او شکست می اید دمی با من شکست می آید  

و آزادی ٬ که آخر در بهای جان به دست آید  

و آزادی ... که دستی باز میگیرد زحلقومم  

بله ٬ عمری است  با یک هستی و صد مرگ محکومم 

هنوزم پایبند چرخه تقدیر باید شد  

و با چندین برادر باز هم درگیر باید شد  

شما کاغذ پران بازید و ما کاغذ پران ٬ آری  

چنین بوده است تقدیر ضعیف و پهلوان ٬ آری  

فدای زندگی تان کرد باید زندگانی ها  

که شاید شادمان گردید از این کاغذ پرانی ها ! 

محمد کاظم کاظمی  

 

**********   

کی حصار بهار ماست

ای درختان بی ثمر ! چونتان باد و چندتان  

باد را تکه تکه کرد ٬ شاخه های بلندتان  

نیش دارید مثل مار ! بدتر از سیم خاردار ! 

افت باغهای ماست ٬ زردی پوزخندتان  

ای خموشان در کمین ! مارهای در آستین ! 

جان نیلوفران باغ ٬ دورباد از گزندتان  

هم نمکریز داغ هاست ٬ پنجه شاخه هایتان  

هم گلو سوز باغهاست ٬ جرعه ابگندتان  

ای تن از فرط خستگی ٬ در فرود شکستگی  

کی حصار بهار ماست قامت نیم بندتان  

وهم یک خواب بیش نیست ٬ خلوت بی فروغتان  

جز خیالات خویش نیست ٬ سینه درد مندتان  

اه ای جویبارها ! کهن جامگان زرد  

جرعه نوش هوس شود ٬ جان آیینه بندتان   

 

*********  

پرده دار حرم و عطر و کبوتر شده اید    

کی به سامان برسانند پریشانی تان  

با جهالت به هم امیخت مسلمانی تان  

پرده دار حرم و عطر و کبوتر شده اید  

خاک این دولت ناخواسته ارزانی تان  

بر سر سفره عشقید ولی دست خدا  

دوزخی ریخته در کاسه پیشانی تان  

گوشه ای یافتم از حکمت پیران عجم  

افعی خفته به گنج است نگهبانی تان

 

عبدالجبار کاکایی  

********** 

مثل تمام قطره شبنم های کوچک  

 

هر روز با انبوهی از غمهای کوچک  

گم می شوم در بین آدم های کوچک  

سرمایه احساس من مشتی دو بیتی است  

عمری است می بالم به این غم های کوچک  

گلبرگها هم پاکی ام را می شناسند  

مثل تمام قطره شبنم های کوچک  

با ان که بیهودست اما می سپارم  

زخم بزرگم را به مرهم های کوچک  

پیچیده بوی محتشم مثل نسیمی  

در سینه هامان این محرم های کوچک  

غم های مان اندازه صحرا بزرگ اند  

ما را نمی فهمند آدم های کوچک  

 

سعید بیابانکی  

************ 

گردن به جز برای خدا خم نمی کنیم  

 

ما گر چه از شکوه کسی کم نمی کنیم  

گردن به جز برای خدا خم نمی کنیم  

اهل صراحتیم و در این روزگار تلخ  

لبخند گنگ و گریه مبهم نمی کنیم  

در این کویر تفته اگر داغ هم شویم  

خود را ذلیل منت مرهم نمی کنیم  

خون می خوریم و با گذر از خون دیگران  

شوکت برای خویش فراهم نمی کنیم  

الوده گر شود به غباری ز منتی  

حتی نظر به کوثر و زمزم نمی کنیم  

ای سیب های شیطنت الود٬  گم شوید  

ما اقتدا به حضرت آدم نمی کنیم  

 

کاووس حسنلی  

*************** 

یک پریدن به من از بال کبوتر بدهید   

 

عشق پرواز بلندی است مرا پر بدهید  

به من آندیشه از مرز فراتر بدهید  

من به دنبال دل گمشده ای می گردم  

یک پریدن به من از بال کبوتر بدهید  

تا درختان جوان ٬ راه مرا سد نکنند  

برگ سبزی به من از فصل صنوبر بدهید  

یادتان باشد اگر کار به تقسیم کشید  

باغ جولان مرا بی در و پیکر بدهید  

آتش از سینه آن سرو جوان بردارید  

شعله اش را به درختان تناور بدهید  

تا که یک نسل به یک اصل خیانت نکند 

به گلو فرصت فریاد ابوذر بدهید   

************

 

تا شهر فرداهای نا معلوم  

 

از این جا می روم روزی تو می مانی و فصلی زرد 

بگو با این خزان آرزوهایم چه خواهی کرد؟ 

از اینجا می روم شاید همین امروز یا فردا  

تو خواهی ماند تنها در حصار خشتهایی سرد  

از اینجا می روم تا شهر فرداهای نامعلوم  

که آنجا سرنوشتم ٬ هر چه پیش اورد ٬ پیش آورد  

از اینجا می روم اینجا کسی ایینه باور نیست  

که دارد آسمانش سنگ می بارد ٬‌زمینش گرد  

دریغا دیر ٬ خیلی دیر ٬ خیلی دیر فهمیدم  

که من چندی است هستم از مدار اعتنایت طرد  

در ان آغاز بعد از من ٬ در این پایان بعد از تو  

که خواهی دید خیلی فرق دارد مرد با نامرد  

تو را در خوابهایم بعد از این دیگر نخواهم دید  

تو را با اب ها ٬ آیینه ها معنا نخواهم نکرد   

محمد سلمانی  

************ 

ای مردم دریا ! برسانید به آبم !  

 

حیرت زده ام تشنه یک جرعه جوابم  

ای مردم دریا ! برسانید به آبم  

آیا پس از این دشت ٬ رهی هست ؟ دهی هست ؟ 

یا اینکه به بیراهه دودید است شتابم  

من کوزه به دوش امده ام چشمه به چشمه  

شاید که تورا ای عطش گنگ ! بیابم  

آهی و نگاهی و .... دریغا که خطا بود  

یک عمر که با اینه ها بود خطابم  

هر صبح حریصانه من و حسرت خفتن  

هر شب من و اندوه که حیف آمد و گل کرد  

یک شعله نوشتند ملایک به حسابم  

می نوشم از این تلخ ٬ اگر آتش ٬ اگر آب  

حیرت زده ام ٬ تشنه یک جرعه جوابم 

سید علی میر افضلی

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد