ببار از دیدگانم نم نم ای اشک
نشین بر شوره زارم کم کم ای اشک
چو اسماعیل زن پایی که جوشد
زخاکستان قلبم زمزم ای اشک
*****
لاجرم آن شاهد بالا و پست
با کمال دلربایی در الست
جلوه اش گرمی و بازاری نداشت
یوسف حسنش خریداری نداشت
ماسوی ایینه آن رو شدند
مظهر آن طلعت دلجو شدند
پس جمال خویش در آیینه دید
روی زیبا دید و عشق آمد پدید
*****
آن که از پیشش سلام آورده ای
وآنکه از نزدش پیام آورده ای
بی حجاب اینک هم آغوش من است
بی تو رازش جمله در گوش من است